درد دل
درد دل (به لهجه شهرضایی)
پِرشَبا کا حتی سَنجِت باغا، سرما بُرده بود
حَیدِر از درگا اومِد تو، صورتش وَرخُویده بود
از نِفس اوفتاده بود بدبخت و قِیقاجی میرفت
بَسکی از بُین صاح تا آخِر شب تو صحرا دُویده بود
از اینور از نوک جورابُش شَصّی پاش دوچّی میکرد
از اونور دوری کولاشا، اِنگاری موش جُویده بود
دَنه جیبُش عَینی دَنه گاله بود از بس کی کا
بَر یه دون کشمش مُدومی تو جیباشا کُویده بود
ناله میزد از گرونی و میگف بَر قندا چَی
پولی کا دادم به بقالی محل، یه قُویده بود
راس خرِ کار کردیما و اون ولله از ما بِیتِرِس
یه چپه کا، کا دیگه ته آخورش تو طُویله بود
سهمیما از باغی انگور، آخِرش چووالی شد
اون کا لا کرسی خوابید، سَهمِش از انگور لُویده بود
علی اصغر حسامیان
سَنجِت = سنجد
وَرخُویده = جمع شده (در اینجا از سرما)
قِیقاجی رفتن = تلوتلو خوردن
بُین صاح = بانگ صبح - صبح خیلی زود
دنه = دهانه (برای جیب و..)
گاله = خورجین بزرگ
مُدومی= دائم
دوچی کردن = سرک کشیدن
کویدن = کاویدن ، جستجو کردن
قویده = مقدار زیاد
چووالی=خوشهی انگور ( معمولا بدون دانه)
لویده= سبد بزرگی که بر روی الاغ میگذارند