خاطرات کودکی و شاهرضا صبحه
خاطرات کودکی و شاهرضا صبحه
در سالهای نه چندان دور که تازه صحن های شاهرضا و بازارچه قدیمی را تخریب کرده بودند بنده در مدرسه راهنمایی تربیت شاغل بودم . آنروزها گاهی انشاها و دست نوشته های قشنگی از دانش آموران به دستم می رسید که به نحوی با یاد ی از آثار تاریخی و میراث فرهنگی شهرمان در ارتباط بود . امروز که به بعضی از آن نوشته ها نگاه می کنم از داشتن چنین دانش آموزان نکته سنج و با احساس به خود می بالم ......
برای یاد آوری خاطرات گذشته دست نوشته یکی از آن دانش آموزان را بابررسی مجدّد خدمتتان تقدیم می دارم . تا احساس خوب همشهریان را لمس کرده وخودتان قضاوت کنید که با بی توجّهی به مسایل فرهنگی و تاریخی شهرمان شهرضا خصوصا اماکن تاریخی شاهرضا چه لطمات جبران ناپذیری خورده ایم. و این درسی باشد تا کمی محتاطانه تر و آگاهانه تر دست به اصلاح ویا ترمیم ویا خدا نکرده تخریب آنها بزنیم .
(هیچگاه شاهرضا صبحه از یادم نمی رود . شاهرضا صبحه که همراه وآمیخته با تمام خاطراتم است . و این خاطرات کوچکی ام است که هر دفعه لبخندی بر لبانم می نشاند . یاد دارم که آن روز ها صبح جمعه که می شد "زود تر از همیشه از خواب بیدار می شدم . با شور و اشتیاق لباسهایم را می پوشیدم و با مادرم آماده رفتن به شاهرضا می شدیم .زنها با هم و مابچه ها با شیطنت هایمان با هم بودیم . بیشتر وقتها این مسیر را پیاده می رفتیم ولی گاهی هم با ماشین این مسیر را طی میکردیم . مادرم تعریف می کرد که در زمان کودکی اش درشکه های زیادی شهرضا داشت و آنان با درشکه به شاهرضا می رفتند . در راه لحظه شماری می کردیم که به آنجا برسیم زمانی که می رسیدیم اولین جایی که پا می گذاشتیم پله های بازارچه شاهرضا بود . بازارچه کمی گود بود . سقف آن به قول شهرضاییها طاق و چشمه ای بود و سوراخهایی در چند جای سقف وجود داشت و شعاع های نوری به داخل بازارچه می تاباند که تاحدی روشنی آن را تامین می کرد .امّا بازهم این باریکه های نور کفاف روشنایی بازار را نمی داد و به همین دلیل جلوی هر مغازه لامپی روشن بود که روشنی این لامپها به اسباب بازیهای رنگارنگ حال و هوای خاصّی می داد و این باعث می شد که زیبایی بازار دو چندان شود .در این بازارچه حوض سنگی یک پارچه ای زیبا و پر نقش و نگاری بود که یکی از مغازه دار ها در آن نوشابه و یخ می گذاشت و میفروخت . ولی بزرگتر ها می گفتند این سنگاب قدیمی متعلق به زمان صفویه است و در قدیم سقا ها آب در آن میریختند و مردم با پیاله های برنجی از آن آب می خوردند و به یاد لب تشنه امام شهید یا حسین می گفتند . از مغازه ها می گفتم . در آن زمان در جلوی هر مغازه یک سکوی بزرگ سنگی بود که مغازه داران اشیای فروشی مغازه خود را در لگن های سفالی (تغار ) می ریختند و بر روی سکو می گذاشتند .یک سری از مغازه ها انواع اسباب بازی های جورواجور می فروختند و دسته ای دیگر انواع خوراکی های سنتی مانند حلواشکری و کشک و قارا و حلوا چوبه و سنجد و نخود چی کشمشو و اون شکلات های رنگ وارنگ مارپیچی می فروختند . ماشینهای اسباب بازی پلاستیکی که هیچکدامشان کوکی نبود و با نخ آنرا می بستند و به زمین می کشیدند( که با عث تقویت قدرت تعادل و تحرک کودکان می شد) .
پس از عبور اززیر زنجیر معروف بالای در ورودی وبازارچه وبالا رفتن از پله های بازارچه پا به اولین صحن شاهرضا می گذاشتیم .حوض بزرگی پر از اردکهای رنگارنگ در وسط صحن بود. و اطراف آنرا درختان بزرگی فراگرفته بودند . در قسمتهایی از کف صحن سنگ قبر هایی به چشم می خورد . دور تا دور صحن پر از اتاقهایی بود که آنها را به مسافران و زائران اجاره می دادند . بین صحن اولی و دومی دالان کوتاهی وجود داشت که پس از عبور از این دالان به صحن دوم می رسیدیم.در اینجا مردی می نشست و قرآن می خواند . (قاری مزبور اکنون نیز با کهولت سن در همان مکان قدیمی پایین قبر شهید همت می نشیند و قرآن می خواند ) صحن دوم مانند صحن اول یعنی شامل اتاقهایی در اطراف و حوضی در میا ن آن بود. که از تمام آن خاطرات فقط نشانی از آن حوض به جا مانده است .بعد از سلام به آن حضرت وارد صحن می شدیم . اولین کاری که میکردیم برای زیارت وارد حرم که روبرو ما در سمت چپ قرار داشت می شدیم . بعد از زیارت اتاقی را از خادمان آنجا اجاره می کردیم و بساط استراحت خود را در آن پهن می کردیم . پس از استراحت در اتاق زنها به طرف صحن و جایی که به آن سفره میگفتند می رفتند و بچه ها در تمام فضای صحنهای شاهرضا این طرف و آنطرف می دویدند. (صفه شاهرضا که به غلط بین مردم سفره شاهرضا مصطلح شده بود همان صفه یا ایوان متصّل به حرم بود که زنها در آن تجمّع می کردند ) در سمت چپ بازارچه توالت های عمومی وجود داشت و در سمت راست صحن اول زمینی گودی بود که بعدا تبدیل به بازارفعلی و فضای سبز گردید. عصر که میشد اتاق راتحویل می دادیم و ساکمان را بسته به طرف خانه برمی گشتیم . منهم کوله بار خاطراتم را میبستم و به خانه بر می گشتم و آرزو می کردم تا هرچه زودتر جمعه ی دیگری از راه برسد تا دوباره به شاهرضا برگردم .
یاد اون روزهای فراموش نشدنی بخیر
مصطفی جهانمردی
مزار شهید همّت واقع در صحن امامزاده شاهرضا ی شهرضا
عکسی قدیمی از امامزاده شاهرضا

بازارچه ای که 20 سال قبل تخریب شد !!
'گلنوشته های شما از این مکان:
خانم اسدی(از بروجن) :سپاسگزارم از مطالب خواندنی و عکسهای دیدنی که به نمایش می گذارید.
یادش به خیر اون موقع ها که بچه بودم .روزی که می خواستیم برای زیارت به شاهرضا بریم ،شبش از خوشحالی خوابم نمی برد و لحظه شماری می کردم که زودتر صبح بشه و به شهرضا بریم .آه .... یادش بخیر.بازارچه اش با سوتکهای گلی و عروسکهای پلاستیکی ....
خرید سوغات ، اتاقهایی که درش استراحت می کردیم ،شب های قشنگش .............وای که چقدر دلم تنگ شده برای اون روزای خوب و به یا ماندنی.
آقای پوررضایی(از نایین): ممنون از اظهار لطف شما سال 70بهترین عطر گل محمدی را از بازارچه قدیمی شاهرضا می خریدم
آقای کاوسی :یادش بخیر سوت های سفالی و سبوهای سفالی که از شاهرضا می خریدیم.
آقای محسن مردانی :ما در آبادان زندگی می کردیم و تابستانها که به شهرضا می آمدیم، حتما شاهرضا صاحبه ! یکی از مراسم و مهمانی هایی بود که در آن شرکت می کردیم.
من از بازسازیهای انجام شده در شاهرضا دل خوشی ندارم به این دلایل
1- گنبد قبلی به سبک گنبدهای استان اصفهان بیشتر افقی بود تا عمودی و گنبد جدید به سبک گنبدهای استان فارس و بیشتر عمودی است که با معماری منطقه ناهمگون است.
2-زیارتگاه قدیمی به سبک قدیم حریم خصوصی و عمومی داشت. دالان ورودی ، دو صحن اندرونی و بیرونی و ... ولی حالا خیلی بی پرده و بی حیا شده است (مثل آشپزخانه های اپن). که شاید فضا بیشتر شده ولی بی دروپیکر و به قول ما شهرضایی ها (راس و روده!) شده.
3-بازارچه و بسیاری از ساختمانهای قدیمی آثار فرهنگی بودند و نباید تخریب میشد.
